سهراب سپهری
تنها به تماشاي چه اي ؟
بالا، گل يك روزه ی نور.
پايين، تاريكي باد.
بيهوده مپاي ، شب از شاخه نخواهد ريخت، و دريچه ی خدا روشن نيست.
از برگ سپهر، شبنم ستارگان خواهد پريد.
تو خواهي ماند و هراس بزرگ. ستون نگاه، و پيچك غم.
بيهوده مپاي.
برخيز، كه وهم گلي ، زمين را شب كرد.
راهي شو، كه گردش ماهي، شيار اندوهي در پي خود نهاد.
زنجره را بشنو: چه جهان غمناك است، و خدايي نيست، و خدايي هست، و خدا...
بي گاه است، ببوي و برو، و چهره ی زيبايي در خواب دگر ببين.
*******
و امروز یکم اردیبهشت سالروز در گذشت عارف آب و آئینه و گل . چقدر دلم گرفته است
میدانم مرگ پایان کبوتر نیست سهراب عزیزم
اما ... چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی چقدر هم تنها...
سال پیش تو این روز کنار تو بودم پشت هیچستان
به سراغ من اگر ميآييد،
پشت هيچستانم.
چقدر حس خوبی داشتم وقتی اونجا بودم . مشهد اردهال بهشت سهرابیها
زنگ باران به صدا ميآيد.
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.
امروزم را با یاد نارون ابدیت تو آغاز کردم سهراب
خوش به حال اونایی که امروز به هیچستان تو سر زدن
به سراغ من اگر ميآييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من.
خیلی دلم گرفته........................خیلی
کاش سهراب نمی رفت به این زودیها
دل پر از صحبت این شاعرکاشانی بود
این هم قسمتی از اطاق آبی سهراب عزیزم که من خیلی دوست دارم
من در اطاق آبي چيز ديگری مي شدم. انگار پوست مي انداختم ، زندگي رنگارنگ غريزي ام بيرون ، در باغ كثرت ، مي ماند تا من برگردم. پنهاني به اطاق آبي ميرفتم ، نمي خواستم كسي مرا بپايد. عبادت را هميشه در خلوت خواسته ام. هيچ وقت در نگاه ديگران نماز نخوانده ام ( مگر وقتي كه بچه هاي مدرسه را براي نماز به مسجد مي بردند و من ميانشان بودم ) .، كلمه "عبادت" را به كار بردم ، نه من براي عبادت به اطاق آبي نمي رفتم ، اما ميان چارديواري اش هوايي به من مي خورد كه از جاي ديگر مي آمد ، در وزش اين هوا غبارم مي ريخت ، سبك مي شدم، پر
مي كشيدم ، اين هوا آشنا بود ، از دريچه هاي محرمانه خوابهايم آمده بود تو.
اما صدايي كه از اطاق آبي مرا مي خواند ، از آبي اطاق بلند
مي شد، آبي بود كه صدا مي زد. اين رنگ در زندگي ام دويده بود ، ميان حرف و سكوتم بود ، در هر مكثم تابش آبي بود ، فكرم بالا كه مي گرفت آبي ميشد ، آبي آشنا بود ، من كنار كوير بودم ، و بالاي سرم آبي فراوان بود ، روي زمين هم ذخيره آب بود: نزديك شهر من معدن لاجورد كنار طلا مي نشست، با لاجورد ، مادرم ملحفه ها را آبي مي كرد ، و بند رخت تماشايي ميشد، نزديك عيد ، تخم مرغها را با سنبوسه ها آبي مي كرديم. اين گل چه آبي ثابتي مي داد.
11:1 PM | گیتار , سنتور , ویلن |

